تبليغاتX
پیرنگ
داستان ها و خاطرات من

خوب یادمه سوم راهنمایی بودم گاهی اوقات فیلمهای آموزشی خوبی برامون می ذاشتن.از قضا چون سالن نمایش نداشتیم توی سالن مرکز آموزش که دیوار به دیوار مدرسه مون بود  فیلم می دیدیم.به همین خاطر از یک هفته قبل بهمون خبر می دادن مثلایکشنبه هفته بعد کلاس علوم تعطیله هر سه کلاس الف و ب و ج باید برن نمایش فیلممنم که دیدن فیلم رو خیلی دوست داشتم تا هفته بعد روز شماری می کردم کی برسههر چی پول تو جیبی صبح ها پدرم بهم می داد اسمارتیز و پفک و ویفر می خریدم مثل مورچه ها جمع می کردم پشت پرده توی انباری داخل یه کوله پشتیبرای اونروز.بالاخره روز یکشنبه از راه رسید.روزهای آخر مهر بود.هوای پاییزی بس که سرد بود وقتی به صفمون می کردن ببرن تماشای فیلم دوست داشتم زیر گرمای آفتاب توی حیاط مدرسه یکی دو ساعتی با بچه ها و شادی غیرقابل وصفمون ولو باشیمبچه هارو نماینده ها حضور غیاب کردن و دو تا دوتا از جلو نظامبعدشم از توی کوچه ی باریک کنار مدرسه راهی مرکز آموزش شدیم .خوب یادمه سالن نمایش تاریک بود و فقط سن بزرگش کمی با یک نور ملایم روشن بود.با وارد شدن ما پرده های زرشکی مخملش آرووم آرووم به کناری رفت.بعد از اونکه نشستم و خیالم از داشتن یه جای مناسب راحت شد.همونطور که پرواز پرنده های خاکستری رو همزمان با تیتراژ فیلم می دیدم از قوطی اسمارتیز که اون موقع ها استوانه ای شکل بود یکی یکی قرصکهاش رو می خوردم.طعم شکلاتیش با دیدن اون فیلم قشنگ و جذاب چند برابر شده بودفیلمش در مورد محل نگهداری و پرورش کبوترای نامه بر در یک کشور خارجی بود. یه دختر صورت کک مکی موطلایی هفت هشت ساله ی بانمک هم بازیگر اصلیش بود.وسطای فیلم کبوتری رو که می خواست برگرده به آشیانه اش و در اثر برخورد سنگی که از تیرکمون چند تا پسربچه که توی چمنا بازی می کردن زخمی شد رو برد خونه بالش رو مرهم گذاشت و پس از چند روز بپروازش داد به آسمون آبی.محل پرورش کبوترا یک کامیون بزرگ بود که عرض کامیون پر بود از دریچه هایی که کبوترا از اونا به بیرون و بسوی محلهای مشخصی برای بردن نامه ی و پیام کوچکی که به پاهاشون می بستن روونه می شدن. در فیلم غرق شده بودم. وقتی اطرافم رو نگاه کردم همه ی صندلی ها خالی بود!!با صدای دوستم که دم در وایستاده بود از حال و هوای فیلم بیرون اومدم! با صدای بلند می گفت:نمی خوایی پاشی؟؟بچه ها همه رفتن!زنگ بعد امتحان داریم

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 8:39 نويسنده نیره نورالهدی |

یادمه دوم راهنمایی بودم.ظهر ساعت اول علوم داشتیم.زنگ رو که زدن من اول از همه نشستم سر جام.اونوقتا نیمکت داشتیم.جای منم اول میز بود.یکی از بچه ها که جاش کنار من بود کتاب قطور علوم رو گرفته بود دستش دو دستی می زد روی میز و هی می گفت :پا شو...پا شو...می خوام بشینم. می خوام برم سر جام . الان خانوم میاد ...الان خانوم میاد.منم که از اون لجبازتر بودم و شیطونتر همونطور سمج نشسته بودم و ازجام جم نمی خوردمهمونطور که کتاب رو می برد  بالاو میاورد پایین.به یکبار کتاب قطور و سنگین از دستش در رفتخورد توی صورت من.چشمتون روز بد نبینه  یه لحظه هیچ جا رو ندیدمفقط احساس کردم جرقه ای از محل برخورد کتاب روی صورتم به اطراف پخش شدمن با صدای بلند گریه می کردم خانوم صادقی اومد سر کلاساین رو باید بگم خانوم صادقی همیشه بلوزشلوار می پوشید.قد بلندی هم داشت.مثل عصا قورت داده ها هم همیشه راه می رفتفکر کنم چل سالی از خدا عمر گرفته بود اما هنوز مجرد تشریف داشتکیفش رو که گذاشت روی میز،مرتب به من می گفت:نوری ساکت...نوری ساکت.منم اصلا گوشم به فرموناش بدهکار نبود که نبود.تازه توی دلم هر چی که از درد بینیم به فکرم می رسید بد و بیراه نثارش می کردماز بچه ها پرسید این چش شده ؟مسبب ضربه که از خجالت سرخ شده بود گفت :کتاب .خانوم.خورده توی صورتشبچه های پشت سریم گفتن:ببینیمت...!منم تا روم رو برگردوندم!همشون با هم یکصدا داد زدن:واییییییییییییییییییخانوم صادقی که دیگه حوصله اش سر رفته بود و مرتب موهاش رو از استرس پشت گوشاش جمع می کرد  به مبصر کلاس دستور داد من رو ببره دفترمبصر دستم رو گرفت برد سمت آبخوری.صورتم رو که شستمرفتیم دفتر.خانوم مدیر با صورت کبودم که روبرو شد.رنگ از رخش پریدبدون معطلی رفت سراغ جعبه کمکهای اولیه.یه گاز استریل رو با یه عالمه باند پیچید روی سر و صورتمگفت خونه هم که رفتی یه کم زردچوبه و مخلوط کن با یه تخم مرغ بذار روی صورتت تا ورم و کبودیش خوب شه.اومدم خونه باور کنین باند رو باز کردم تا دو سه ساعت نذاشتم مادرم بفهمه.اما با کنجکاوی  خواهر کوچکم که همش می گفت:چرا از وقتی از مدرسه اومدی دستت رو از روی صورتت برنمی داری؟بالاخره فهمیدن.و فرداش اومدن مدرسه.رسیدن ما همان و رسیدن مسبب ضربه همانروبه روم اومد وایستاد و گفت:پدر مادرت رو برای صورتت آوردی؟؟گفتم:من نیاوردمشون،خودشون اومدن

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 14:14 نويسنده نیره نورالهدی |

کوچیک که بودم رفته بودیم شیراز.یه روز که از گشت و گذار پیاده برمی گشتیم با خونواده و همسفرا از کنار پیاده رو یی توی یه خیابون بلند.من هوس بستنی و فالوده شیرازی کردم.همش به مامانم سلقمه می زدم و زار زار گریه می کردم:من بستنی می خوام /من بستنی می خوام/اما کو گوش بدهکار.حالا بریم بعد توی ماشین .برات می گیریم .همونطور که اونا جلو می رفتن من چشمم به مغازه بستنی فروشی افتاد.دور از چشم اونا رفتم تو.برای خودم لب تختی نشستم شروع کردم به سفارش دادن. آقا هه گفت چند تا؟گفتم: هف هشتا بستنی/فالوده/نوشابه
رفت و با یه مجمعه بزرگ پر از کاسه های رنگی بستنی و ...برگشت!
منتظر بودم بقیه بیان .اما ازشون خبری نبود!
بعد از یک ساعتی دیدم داییم سراسیمه از پشت شیشه منو دید اومد توی مغازه و دم در بقیه رو صدا زد بیاین اینجاست
اونا منو گم کرده بودن و در به در دنبالم می گشتن.منم با خیال راحت نشسته بودم بستنی می خوردم

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 10:48 نويسنده نیره نورالهدی |
اگر نرسیم باید نیم ساعتی منتظر بمونیم تا دوباره بیاد.کارتش رو گذاشت روی دستگاه.دستش رو گذاشت روی شونه خواهرش عبورش داد.بس که عجله داشت لبه کتش لای در واگن مترو گیر کرد که با کشیدنش دکمه اش کنده شد.با سرعت خودش رو به واگن خواهرش رسوند و نگاهش رو در میان جمعیت انبوهی که از واگن بیرون می آمدند دواند.هیچکس با بغلدستیش حرفی نمی زد.لبها روی هم قفل شده بود،همه سرهاشون رو پایین انداخته و از سرما توی یقه ی کاپشن هاشون...
ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 15:57 نويسنده نیره نورالهدی |
 از اداره که زدم بیرون نگاهی به ساعتم انداختم هر دو تا عقربه جا خوش کرده بودن روی عدد یک!تاکسی  گرفتم برای سعادت آباد.عقب تاکسی که جا برای نشستن نبود.جلو هم با راننده می شدن دو نفر.مجبور شدم به هر ضرب و زوری بود کنار مسافر جلویی بشینم.کیف و پوشه هارو گذاشتم روی زانوهام و یه دستم رو انداختم روی شونه ی صندلی جلو....
ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 17:13 نويسنده نیره نورالهدی |

 پت روی نیمکت ایستگاه چرت می زد.مت کنارش این پا اون پا می کرد و سرک می کشید کی خط برسه.هر چند دقیقه هم یکبار با چوب کوچکی که دستش بود یه سلقمه به پهلوی پت می زد تا خوابش سنگین نشه!ایستگاه شلوغ بود...


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 16:20 نويسنده نیره نورالهدی |
من پت رو خیلی دوست دارم چون خیلی ساده و زلاله !

شاید هم داستانی براش نوشتم

+ تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:26 نويسنده نیره نورالهدی |
 کوتاه وبلند.قدو نیم قد.چاق و لاغر مثل یه عالمه آدم که بعد از ساعتها انتظار رسیده باشن پشت دربهای شیشه ای سالن فرودگاه .قلمبه شده بودن پشت یه دریچه .هی بهم فشار می آوردن...
ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 18:40 نويسنده نیره نورالهدی |

 کنار حوض- آب بازی می کردم که تلپی صدا کرد!به پشت سرم نگاه کردم.بدون کرک و پر -وارونه افتاده بود کنار دیوار.شکمش باد کرده بود.پاهاش رو به سختی تکان می داد.نگاهی به بلندی دیوار کردم ....


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 18:34 نويسنده نیره نورالهدی |
 داستان را دوست دارم و با خواندن و نوشتنش به رویاهایم جان می بخشم...
+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 17:1 نويسنده نیره نورالهدی |